تبليغاتX
مداح ومرثیه سرای اهلبیت(س)شیخ احمدکافی

مداح ومرثیه سرای اهلبیت(س)شیخ احمدکافی

ذکریادوخاطرات ارزشمندازمرحوم مغفورشیخ احمدکافی(ره)

چشم خدا


سلام بر چشم خدا
آن دم که با خدا نجوا می کند و آنگاه که قطرات اشک بر گونه ی مبارکش بوسه می زنند


مولا جان : هر چند آمدنت حتمی است ، من اما در هراس نبودن خویشم ...
کاش نسیم، عطر نفسهایت را به غربتم برساند.
تو را ای گل همیشه بهار سلام میگویم و باز چشم میدوزم به راه آمدنت ...
ولی شرمساریم از انتظار ...

_______
_____
__


برای آمدنت انتظار کافی نیست
دعا و اشک و دل بیقرار کافی نیست
خودت دعایی کن ای نازنین که برگردی
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست


اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 19:50  توسط محقق املشی  | 

اخبارفتنه سبزنامیمون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 19:34  توسط محقق املشی  | 

سلام برلبان تشنه حسین بن علی ویارانش

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 15:52  توسط محقق املشی  | 

دوستان خوبم برای سلامتی یکی ازدوستان دیگرمون دعاکنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 18:6  توسط محقق املشی  | 

دانلودرایگان تقویم سال1388هجری شمسی وقمری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:9  توسط محقق املشی  | 

سلام برروح مطهرکافی(ره) آن یگانه مداح ومراثی سرای اهلبیت عصمت وطهارت دردوران ستمشاهی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:58  توسط محقق املشی  | 

درمهدیه تهران چه گذشت؟

به مهدیه تهران می‌رویم تا با شیفتگان مهدی موعود(عج) که توفیق بهره‌مندی از نغمه‌های شیخ احمد کافی را داشته‌اند به گفت و گو بپردازیم.

حاج عباس فلاح، پیر غلام هیاتهای حسینی که بیش از پنجاه سال است در این دستگاه مشغول به خدمت است در رابطه با شیخ احمد کافی(ره) می گوید: به یاد دارم در آن زمان، حاج کافی در ابتدا مراسم ندبه‌خوانی صبح جمعه را در منزل خود برگزار می‌کرد. بعدها خانه‌های قدیمی واقع در مکان فعلی مهدیه تهران را با زحمت فراوان خرید و آن را احداث کرد.

وی ادامه می دهد: به یاد دارم حاج آقا برای خرید دو مشروب‌فروشی در خیابان ولی عصر(عج)، با لجاجت یکی از مالکان آن مغازه واجه شده بود که در آخر با قیمت بالایی توانست آن را بخرد و این دو باب مغازه تبدیل به مرکز فرهنگی و صوتی کند.

این پیر غلام اهل بیت(ع) با اشاره به ایامی که ماه عزای سالار شهیدان(ع) با عید نوروز مقارن شده بود می‌افزاید: حاج کافی آن سال و چند سال بعد از آن که محرم و نوروز با هم مقارن داشتند در روز تحویل سال در مهدیه برنامه خاصی را تدارک دیدند و در منبر تاکید داشتند که مبادا دید و بازدید و تفریحات نوروزی باعث دوری شما از هیاتها بشود و در عین حال مبادا بخاطر شرکت در هیات از صله رحم باز بمانید. لذا برنامه‌های عزاداری را در آن ایام از صبح تا ظهر انجام می‌شد تا مومنین بعد از ظهر و شب به دید و بازدید نوروزی بروند.

حاج عباس فلاح می‌گوید: مرحوم کافی ذاکر عاشق حضرت مهدی(عج) بود و در بیشتر اوقات در سخنرانیهایش شرح حال تشرف یافتگان به خدمت حضرت را بیان می‌کرد و در آن زمان در تشویق مردم برای رفتن به مسجد مقدس جمکران نقش بسزایی داشت.

حسن حیدری رزمنده و جانباز دفاع مقدس در رابطه با نحوۀ ارتباط خود با مهدیه قبل از انقلاب می‌گوید: یادم هست بیش از آنکه پایم به مهدیه و منبر حاج آقا کافی باز شود، یکی از دوستانم نوار سخنرانی ایشان را در اختیارم گذاشت که با شنیدن گفته‌های ساده، صریح و آموزنده ایشان به منبرهای ایشان علاقمند شدم و همان باعث شد تا هر هفته‌ به همراه دوستان نوجوانم و بعدها با تمام خانواده در مراسم های مهدیه شرکت کنیم و پای سخنان او بنشینیم.

حیدری علت جذابیت کلام حاج کافی را توجه ویژه به حضرت ولی عصر(عج) و مشکلات جوانان می‌داند و اشاره می کند: سخنان پندآموز ایشان هنوز برای بسیاری از جوانان نسل سوم انقلاب نیز دارای جذابیت است. گفته‌هایی که در قالب داستانهای شیرین و پندآموز از عواقب شهوترانی و انحرافات اخلاقی با آن بیان استثنایی بیان شده بود.

حسن حیدری افزود: هنوز روضه امام زمان(عج) مرحوم کافی در زبانها زمزمه می‌شود و آن جمله پرسوز و گدازش را که عنوان می‌کرد «ما صاحب داریم» را بخاطر دارند.

حیدری، شجاعت، صراحت و دانش بالا را از صفات اصلی حاج احمد کافی دانست و گفت: حاج آقا کافی به نیازهای جامعه فساد زده آن دوران آگاهی داشت و همه همّ و غمش بیدار کردن دلها با یاد مهدی(عج) بود.

علی صالحی می‌افزاید: حقیقت‌گویی و شجاعت ایشان و دوستی ایشان با جوانان عاملی بود تا جوانان آن زمان با هر طرز تفکری به مهدیه تهران جذب شوند و به سرعت اصلاح گردند. این در حالی است که جسارت و شیطنت جوانان نسبت به ایشان هیچگاه باعث رنجش خاطر ایشان نمی‌شد بلکه همین نکته باعث بیداری باطن آنها و ارادت بیشتر به شیخ کافی بود.

وی در پایان گفت: کافی در یک کلام بلبل امام زمان(عج) در تهران فسادزده آن دوران بود که با خواندنش دلها را عاشق حضور و ظهور ولی عصر(عج) می‌کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 9:40  توسط محقق املشی  | 

معرفی چندین پایگاه علمی فرهنگی شیعی

  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 9:39  توسط محقق املشی  | 

باید نگاه‌مان را بر اساس اندیشه‌ امام زمان (عج) تنظیم کنیم

حجت الاسلام و المسلمین شهاب مرادی گفت: باید نگاه‌مان را با اندیشه‌ها و آرمان‌های امام تنظیم کنیم و تا نگاه‌مان به دنیا تغییر نکند، نمی‌توانیم در زمینه پیروی از امام پیشرفتی داشته باشیم.

مرجع : سايت خبری آينده روشن

به گزارش آینده روشن حجت الاسلام و المسلمین شهاب مرادی، در گفت‌وگو با برنامه زنده «سجده‌گاه عرش» تولید شبکه دو سیمای جمهوری اسلامی ایران، اولین انتظار را انتظار برای بعثت حضرت محمد(ص) دانست و گفت: در آن روزگار، پیروان همه دین‌ها در انتظار ظهور آخرین پیامبر بودند تا بیاید و فضا را برای رهایی بشر پدید آورد.

وی افزود: سلمان فارسی یکی از کسانی بود که در روزگار پیامبر می‌زیست و خانه به خانه می‌رفت و شهر به شهر می‌گشت تا این که سرانجام با پیامبر اسلام آشنا شد و دین مبین اسلام را پذیرفت و از انتظاری که می‌کشید، رها شد و به درجه‌ای رسید که پیامبر به وی گفت تو سلمان محمدی هستی.

باید نگاه‌مان را بر اساس اندیشه‌ امام زمان (عج) تنظیم کنیم


این کارشناس دینی، دومین انتظار را انتظار عاشورایی دانست و گفت: بسیاری از یاران امام حسن و امام حسین(ع) منتظر فرا رسیدن موقعیتی بودند که در برابر نظام مستکبر بایستند و در برقراری عدالت نقش موثری داشته باشند.

وی به سومین و آخرین انتظار که انتظار برای ظهور حضرت مهدی(عج) است، اشاره کرد و گفت: متاسفانه ما در زمینه انتظار شناخت‌مان کافی نیست و این معرفت کمک به ظهور حضرت مهدی(عج) نمی‌کند.

مرادی افزود: با مرور دعای پرمحتوای ندبه، متاسفانه در می‌یابیم که با امام و جایگاه و اندیشه‌های ایشان فاصله زیادی داریم و این فاصله را باید کم کنیم که کم شدن فاصله ما با امام، موجبات نیک بختی ما را فراهم می کند.

وی شکست خوردگان روز عاشورا را دنیاطلب دانست و تصریح کرد: دنیاطلبی خصلتی ناپسند است که برای دوری از آن باید کوشید و باید دانست یکی از ویژگی‌هایی که ما را از امام‌مان دور می‌کند، همین خصلت ناپسند است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 9:30  توسط محقق املشی  | 

شیخ احدکافی رضوان الله تعالی علیه به روایت یاران امام خمینی(ره)

رهرو راستین امام زمان(عج)

رهرو راستین امام زمان(عج)

سال‌ها از درگذشت واعظ شهیر و خدمتگزار با اخلاص امام زمان (عج) مرحوم شیخ احمد کافی می‌گذرد اما مردم حق‌شناس و وفادار به اسلام، خاطره‌های شیرین و به یادماندنی او را در ذهن به یادگار دارند.

مجالس پر شور و حال كافی نه تنها در تهران از استقبال گرم مردم برخوردار بود، بلكه در شهرستان‌های دیگر نیز به همین روال و صورت بود. گاهی تعداد افراد شركت‌كننده در مجالس او به یكصد هزار نفر هم می‌رسید. منبر كافی در مسجد جامع اصفهان از این جمله محافل بود كه در تاریخ برگزاری این نوع مجالس بی‌سابقه بود و وحشت و هراس و خطر برای دستگاه‌های اجرایی، امنیتی و نیروهای پلیس رژیم به وجود آورده بود و امكان جلوگیری از برگزاری آن نیز برای آنان وجود نداشت. رژیم همیشه به بهانه‌های مختلف تلاش خود را به منظور تعطیل كردن چنین مجالسی به كار می‌بست، ولی اغلب بی‌حاصل بود و نتیجه‌ معكوس داشت. برپایی مجالس وعظ و سخنرانی كافی، حاصلی جز روشنگری مردم و گسترش دامنه‌ رسوایی رژیم و سلطه‌جویان ظالم دوران نداشت.

مجاهد ‌نستوه، خطیب‌‌توانا، مبلغ ‌شهیر، واعظ ‌شیرین‌ سخن،‌ حضرت‌‌ حجت‌الاسلام ‌والمسلمین حاج شیخ احمد کافی، مؤسس و بنیان‌گذار مهدیه‌ تهران، یکی از پرفروغ‌ترین چهره‌های وعظ و خطابه و از نادرترین ستارگان درخشان آسمان ارشاد و تبلیغ و در زمره‌ زبده‌ترین و برجسته‌ترین مروجین مکتب قرآنی و از جمله‌ مبلغین و گویندگان مذهبی‌چیره‌دست و نامی این شریعت پاک سرمدی و این آئین جاوید محمدی بود. 
او که از ارادتمندان با اخلاص خاندان عصمت و طهارت و از پاسداران حق و حقیقت و از رادمردان شجاع معاصر بود، در سنگر روحانیت، در ترویج دین و دیانت و ارشاد و هدایت مردم و امت مسلمان این مرز و بوم، نقش‌آفرینی كرد. کافی با نفوذ کلام و بیان شیرین و سخنان گیرا و پرجاذبه‌ی خویش، به روشن‌گری و بیداری مردم می‌پرداخت و با رژیم جبار و ستمگر پهلوی همیشه در جنگ و ستیز بود. وی از مبارزه با دستگاه ظلم و جور و رژیم فاسد شاه دست نکشید و در این راه، شکنجه و زندان و تبعید را تحمل نمود تا این که حتی جان عزیز و شیرین خود را در این جهاد مقدس تقدیم نمود و در راه خدا به فیض عظیم شهادت نایل گشت و روح تابناکش به افلاک پر کشید و به لقاءالله پیوست. 
سخنرانی‌های سازنده و خطابه‌های کوبنده و فریادها و ناله‌های پرسوزوگداز خالصانه‌ی او، که با بیانی گرم و شیرین و دلنشین همراه بود، از دلی پرشور و لبریز از عشق و محبت به خاندان ولایت و امامت و ائمه‌ی معصومین، علیهم السلام، حکایت داشت که اثری عمیق و سحرانگیز در دل‌ها و شور و انقلابی عجیب در قلب‌ها و تحولی ژرف در جان‌ها پدید می‌آورد.
مرگ نابه‌هنگام این عاشق واقعی امام زمان (عج)، این سرباز رشید اسلام و این مدافع نستوه و یار دیرین باوفای مکتب قرآن و اسلام و فقدان این چهره‌ی درخشان تبلیغ و مبلغ روشن ضمیر دلسوخته و دلباخته‌ی خاندان رسالت و اهل بیت عصمت و طهارت (ع)، قاطبه‌ی ملت مسلمان و همه‌ی مردم کوچه و بازار و تمامی عاشقان امام زمان (عج) را در غم و اندوهی عمیق و ژرف و در مصیبتی جان سوز فرو برد و همگی را به سوگ و عزای این مبلغ پاک سرشت و این رادمرد شجاع شیرین سخن و این بلبل نغمه‌سرای گلستان محمدی نشاند. 
اکنون که سال‌ها از درگذشت این واعظ شهیر و این خدمتگزار با اخلاص امام زمان (عج) می‌گذرد، مردم حق‌شناس و وفادار به اسلام و انقلاب خاطره‌های شیرین و به یادماندنی از او در ذهن دارند و بازگو می‌کنند و دعای خیر و رحمت حق به روح پاک و روان پرفتوحش نثار می‌نمایند و دوستان و علاقه‌مندان او همیشه مشتاقانه به زیارت مزار و قبر منورش در خواجه ربیع در شهر مقدس مشهد می‌شتابند.

تولد کافی
حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ احمد کافی، در اول خرداد سال 1315 هـ .ش جمعه، اول ربیع‌الاول سال 1350 هـ .ق در مشهد مقدس، در جوار حرم هشتمین اختر فروزان امامت و ولایت، حضرت ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا (ع)، در خانواده‌ی اصیل و روحانی دیده به جهان گشود. ایشان در مهد دین و دیانت و در کانون علم و ادب و اخلاق، تربیت یافت و در آن خانواده‌ی باتقوا و فضیلت، نشو‌ونما نمود.
پدر گرامی وی، حاج میرزا محمد کافی، از جمله تربیت یافتگان و شیفتگان مکتب حسینی و از خادمین با اخلاص شریعت احمدی و از مربیان بنام امور تربیتی دوران خود بود که به امرتعلیم و تربیت و پرورش فرزانگانی همانند فرزندش کافی اشتغال داشت.
جد بزرگوارش، حضرت آیت الله حاج میرزا احمد کافی، از علمای طراز اول مشهد و از زمره‌ی بزرگان و فضلای مشهور استان یزد و خراسان به‌شمارمی‌رفت که در حوزه‌ی علمیه‌ی یزد و مشهد به تدریس و تعلیم و تعلم و تربیت اشتغال داشت و بزرگانی همچون آیت الله صدوقی یزدی، آیت‌الله حاج میرزا جواد آقای تهرانی و آیت الله حاج شیخ حسینعلی مروارید، در مقطعی از جمله‌ی شاگردان آن مرحوم بوده، افتخار شاگردی او را داشتند.
او درتعلیم و تربیت فرزندزاده‌اش کافی، توجهی خاص و عنایتی ویژه داشت و همواره از اوان کودکی و خردسالی، در آشنایی با خاندان نبوت و ولایت و اهل بیت عصمت و طهارت (ع) برای وی، راهنمایی بی‌مانند بود. همچنین، در کسب فیض و بهره‌گیری از دریای بی‌کران معارف اسلامی و فراگیری علوم قرآنی، برای نوه‌ی خود، مشوقی بی‌نظیر و دلسوز بود. این توجه خاص و این انتخاب دقیق روش و روند تربیت اصیل و صحیح اسلامی و نظارت مستمر، همراه با استعداد ذاتی و توفیق خدادادی او بود که کافی را فردی شایسته و با اخلاص و علاقه‌مند و شیفته‌ی خاندان نبوت ولایت (ع) نمود.
مروری هرچند گذرا بر زندگی کوتاه اما پرافتخار و سراسر پرثمر و پرخیر و برکت او می‌تواند شاهد گویای این واقعیت‌ها باشد.

دوران کودکی
کافی در دوران کودکی، نزد پیری خردمند و معلمی فرزانه برای فراگیری قرآن مجید سپرده شد. این مربی روشن ضمیر، به او قرآن آموخت، او را با قرآن آشنا ساخت و ضمیرش را با روح و نور قرآنی و آیات الهی روشن و منور گردانید. کافی پس از اتمام فراگیری قرآن، با شور و شوق زیادی در نزد استاد خود به آموختن کتب متداول آن زمان، مانند دیوان حافظ، بوستان و گلستان سعدی، مثنوی معنوی، اشعار جودی و نصاب الصبیان و غیره پرداخت. او در این راه کوشش و همت قابل تحسین و پیش‌رفت چشمگیر و بی‌نظیری داشت. وی خواندن و نوشتن را در مکتبخانه تا حد کمال به پایان برد. از آن پس، در نزد پدر و جد بزرگوار و گرانقدر خویش به فراگیری مقدمات و علوم پایه‌ی ادبیات فارسی و عربی مشغول گردید و از آنها بهره‌های فراوانی برد.
کافی به موازات تحصیل علوم قدیمه و حوزوی، به فراگیری علوم جدید نیز اشتغال ورزید و به یک مدرسه‌ی غیردولتی به نام «ایمانی» که سرپرستی آن را در آن دوران مرحوم حجت الاسلام حاج سید حسن مؤمن‌زاده به عهده داشت، روی آورد. نبوغ و فراست او زبانزد همگان بود و به وضوح از هم‌درسان دیگرش ممتاز و دارای شایستگی و برتری آشکاری بود. بنا به گفته‌ی استادش، مرحوم مؤمن زاده، کافی تمایل چندانی به بازی کردن و هم‌بازی شدن با شاگردان دیگر مدرسه و هم کلاسی‌های خود نداشت.
او با تفکرات و علایق خاصی که داشت، معمولاً در مدرسه و در اوقات فراغت در دفتر کار مدیر مدرسه حاضر می‌شد و با همان قلب پاک کودکانه و چهره‌ی بشاش معصومانه و با تبسم ملیح و زبان شیرین، ملتمسانه از استادش درخواست خواندن روضه‌ی حضرت اباعبدالله الحسین (ع) را می‌نمود؛ آنگاه با روحی کنجکاو و حضوری پرشور، به روضه‌ی استاد خود گوش می‌داد و محو گفتار او می‌شد. کافی، در آن سن و سال، با شنیدن داستان واقعه‌ی کربلا، بر مظلومیت سالار شهیدان و یاران وفادارش می‌گریست و قطرات مروارید‌گونه‌ی اشک از چشمان معصومش بر گونه‌های خرد و کوچکش سرازیر می‌شد. او سپس با قلبی شکسته و دلی سوزان و چشمانی گریان و اشک آلود، به کلاس درس خود بازمی‌گشت.
کافی بارها از خاطرات دوران کودکی خود یاد می‌کرد و می‌گفت:
«من خیلی بچه‌سال و کوچک بودم. با یک قبا و عرقچین که بر سر داشتم، وارد مدرسه‌ی نواب مشهد شدم. یکی از آقایان روحانی متنفذ آن روز، دستی بروی سر من کشید و گفت: آقا پسر، طلبه‌ای؟
گفتم: بلی آقا.
او چندین مرتبه به من گفت: احسنت، آفرین، درس بخوان تا یکی از خدمت‌گزاران دین شوی و همین تشویق و ترغیب و نظایر آن برخوردها بود که مرا در نوکری به دین علاقه‌مند و راسخ و ثابت قدم نگاه داشت».

دوران نوجوانی
کافی در دوران جوانی، با هوش و ذکاوت سرشارش، ضمن فراگیری دروس قدیم و جدید، علاقه‌ی شدیدی به خطابه و منبر داشت. او حتی در کودکی، اعضای فامیل خود را به گرد خود در مکانی جمع می‌‌نمود و به منبر می‌رفت و برای آنان به وعظ و خطابه می‌پرداخت. او در دوران نوجوانی، با ذوق و شوق خاصی در مجالس هفتگی منزل جد بزرگوارش، حضرت آیت‌الله حاج میرزا احمد کافی، که محفل دیدار و انس بزرگان و علما و دانشمندان و علاقمندان به آن بزرگوار در مشهد مقدس بود، با تهور و شجاعت و با شور و اشتیاق خاصی منبر رفته، به ایراد سخنرانی و موعظه می‌پرداخت و حاضران را با بیان گرم و جذاب و سخنان شیرین و شیوا و با گفتار ملیح خود، مجذوب و دل باخته نموده، مورد تشویق و ترغیب همگان قرار می‌گرفت.
وی در سن پانزده سالگی هر هفته شب‌های جمعه در صحن مطهر حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) و در جوار بارگاه قدس رضوی با اشتیاقی وصف‌ناپذیر و با اخلاصی بی‌نظیر حضور یافته، زوار و تشرف‌یافتگان بارگاه آن حضرت را به گرد خود جمع می‌نمود و با قلبی سرشار از عشق به مکتب قرآن و ائمه‌ی هدی‌(ع) با سوزدلی بی‌مانند، دلی پرسوزوگداز و با نوایی دل‌انگیز برای آنان روضه و دعای‌کمیل می‌خواند. سخنان او آنچنان شور و شوق و انقلابی در مردم به وجودمی‌آورد که هر یک از حضار كه، با روحیه‌ای ملکوتی و حال و احوالی سراپا عرفانی و معنوی گرداگرد او حلقه زده بودند، حتی ساعت‌ها پس از ختم مجلس حاضر به ترک آن نبودند و از این مجالس روحانی و عرفانی، کوله‌باری از خاطره‌های به یادماندنی و فراموش نشدنی، توشه‌ی معنوی با خود به هم راه می‌بردند.
استقبال پرشور مردم از کافی در برپایی چنین مجالسی، حتی به شهرستان‌های اطراف شهر مشهد هم کشیده شده بود؛ به گونه‌ای که او را با تشریفات خاصی به شهرهای خود دعوت می‌کردند و با برپایی مجالس و محافل متعدد، از وجود و حضور او، به منظور تبلیغ و ارشاد مردم و سخنرانی و منبر، بهره‌ها گرفته و غنچه‌ی معرفت بر می‌چیدند.

دوران طلبگی
کافی پس از آشنایی نسبی با ادبیات و علوم قدیم و جدید و کسب فیض از محضر مدرسین حوزه‌ی علمیه‌ی مشهد، برای ادامه‌ی تحصیل و تکمیل مبانی علمی خود، در سال 1333هـ .‌ش 1369هـ‌ .ق در سن 19 سالگی به همراه جد بزرگوارش، حضرت آیت الله حاج میرزا احمد کافی، به نجف اشرف عزیمت نمود. و در مدرسه‌ی مرحوم سید که از مدارس مشهور حوزه‌ی علمیه‌ی نجف است، اقامت گزید و هم حجره‌ای آیت‌الله‌زاده فیروزآبادی گردید.
هر چه از مدت اقامت ایشان در نجف اشرف می‌گذشت، او با محیط جدید آشناتر و با مردم مأنوس‌تر می‌گردید و دوستان فراوانی می‌یافت. شور‌و‌اشتیاق و اخلاص و ارادت و صفای باطن او نظر شهید محراب، آیت‌الله حاج سید اسدالله مدنی را، که از مدرسین و علمای معروف و به‌نام نجف بود، به خود جلب نمود. الفت و دوستی او با این عالم و سید جلیل القدر، آنچنان مستحکم و پایدار شد که تا آخر عمر آنان ادامه داشت. از محضر اساتید و آیات عظام و مدرسین بزرگ حوزه‌ی نجف، همانند آیت‌الله مدنی، آیت‌الله راستی، آیت‌الله فیروز آبادی، آیت‌الله حکیم، آیت‌الله خویی، آیت‌الله شیرازی و ... به فراگیری علوم اسلامی و تحصیل مبانی علمی و فقهی پرداخت و از فیوضات معنوی و دریای بی‌کران علمی آنان استفاده‌های شایان و بهره‌های فراوان و سود بی‌پایان برد. بدین‌سان، او دوران زندگی طلبگی و غربت خود را در آن دیار مقدس گذراند که پختگی، خودسازی و سازندگی معنوی بسیار ارزشمندی را برایش به ارمغان آورد.
در بین طلاب و فضلای آن روز نجف مرسوم بود که روزهای پنج‌گانه‌ی زیارتی سال، از راه جاده‌ی مخصوص نخلستان در کنار شط فرات، با پای پیاده، از نجف اشرف عازم کربلا شوند. در آن دوران، کافی هم برای تجدید عهد و میثاق با سالار شهیدان و سرور آزادگان، حضرت اباعبدالله الحسین(ع)، به همراه دوستان و هم‌درسان و هم‌سنگران دیگر خود، این مسافت را با پای پیاده می‌پیمود و خود را به کنار مرقد منور سید مظلومان و سرور شهیدان و امید آزادگان می‌رساند و به پابوسی آن حضرت مشرف می‌شد. وی در آن جا نیز برای زائران و شیفتگان حسینی، در جوار قبر نورانی آن سرور آزادگان، فخر دو جهان، ذریه‌ی زهرا (س)، حضرت حسین ابن علی (ع) برای مردم و زوار حسینی، روضه‌ی سالار شهیدان می‌خواند؛ چرا که او معتقد بود که برای تمامی مسلمانان و آزادگان دنیا الگویی بهتر از حسین نیست، که با ایثار خون پاک خود و یاران باوفایش، ادای تکلیف کرد و در اوج قدرت شیطانی یزیدیان، برای نجات اسلام و عزت مسلمین تاریخ، با دستگاه جبار زمان خود، جهاد و مقابله كرد؛ آنان را رسوای خاص و عام نمود و درس شرف و آزادی و آزادگی به انسان‌ها و نسل‌ها در همه‌ی اعصار و قرون داد.
کافی در اوایل ورود به عراق، ضمن تشرف به آستان قدس حسینی، در کربلای معلی با خود عهد و پیمان بست که چنانچه موفق به اقامت و سکونت در نجف اشرف گردد و توفیق ادامه‌ی تحصیل و تکمیل مبانی علمی نصیبش شود، به مدت یک سال، با پای پیاده از نجف به کربلا سفر کند و در کنار مرقد پاک سبط نبی، شب‌های جمعه، با آوای دل‌انگیز خود، برای زائران حسینی روضه و دعای کمیل بخواند. البته او به عهد خود وفا نمود و نه تنها یک سال، بلکه سال‌ها این راه طولانی بین کربلا و نجف را جهت تشرف به بارگاه سالار شهیدان با پای پیاده پیمود و نشان داد که به اعتقاد و پیمان خود پای بند و استوار است.
در یکی از سفرها که کافی با همراهان خود وارد کربلا شده بود، درب‌های حرم حسینی را بسته دید؛ پس از پرس‌و‌جو، علت آن را غبارروبی و شست و شوی بخش داخلی حرم یافت. از این رو، از خادمین حرم درخواست نمود که در این غبارروبی او را نیز شرکت دهند تا توفیق این خدمت نصیب او و همراهانش گردد. وی در نهایت، با اصرار زیاد، موفق به جلب نظر و موافقت متولیان حرم شد؛ چه افتخار و توفیقی از این بالاتر که او این رخصت را یافت که قبر منور و ضریح مطهر حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) را با گلاب ناب شست‌و‌شو و معطر گرداند. پس از فراغت از این کار، در گوشه‌ای از آن مکان و حرم شریف، به زیارت و اقامه‌ی نماز پرداخته، به راز و نیاز مشغول گردید، در آنجا، با توسل به سالار شهیدان، با توجه به کسالت و بیماری خاصی که داشت، از آن حضرت، شفای همه‌ی دردمندان و برآورده‌شدن حوائج خود و دیگران را خواستار گردید؛ سپس از فرط خستگی در آنجا به خواب فرو رفت. پس از بیداری متوجه شد که آن حضرت به او عنایت داشته و اثری از بیماری او وجود ندارد و او شفا یافته است.
کافی مدت‌ها در نجف اشرف و در جوار قبر امیر‌مؤمنان، علی‌(ع)، رحل اقامت گزیده، به تحصیل علم و ادب و کسب فیض و کمال مشغول بود تا اینکه به او خبر رسید که پدر گرامی‌اش در ایران مریض و بستری و مادر عزیزش از دوری فرزند ارشد خود بی‌طاقت و ناتوان گردیده است و هر دو خواهان بازگشت او به مشهد مقدس هستند. او پس از تأمل و مشورت با دوستان؛ برای رضای پدر و مادر خود به سوی ایران عزیمت نمود. وی پس از ورود به ایران، مدتی در حوزه‌ی علمیه‌ی مشهد به ادامه‌ی تحصیل مشغول شد و هم زمان به انجام امور تبلیغی و ارشادی نیز همت می‌گماشت. او در مشهد، از سر تقدیر، با صبیه‌ی ارشد حضرت آیت‌الله حاج آقا حسین موسوی شاهرودی، که از علمای طراز اول و از زهاد معروف خراسان و از دوستان پدربزرگ او بود، ازدواج نمود؛ البته وی قبل از آن نیز با فرزند ارشد ایشان، حجت الاسلام والمسلمین حاج سید محمد موسوی شاهرودی، که از فضلای نیک نام نجف بود، مراودت و دوستی دیرینه‌ا‌ی داشت. وی پس از این ازدواج، مدت کمی در مشهد اقامت داشت تا اینکه با خانواده‌اش عازم شهر قم شد، آنجا در یکی از مدارس قم حجره‌ای در اختیار او قرار دادند. در شهر قم نیز با علاقه‌ی بیشتری به فراگیری دروس فقه و اصول و معارف جعفری و کسب فیض از محضر اساتید و مدرسین بزرگ والامقام آن دیار پرداخت و به زودی مورد توجه و عنایت و علاقه‌ی خاص بزرگان و فضلای آن حوزه قرار گرفت.
کافی همیشه از این توفیق عظیم برخوردار بود که در هیچ زمان و مکانی، شب‌های جمعه، خواندن دعای کمیل و روضه‌ی اباعبدالله الحسین (ع) و توجه دادن مردم به خاندان نبوت و ائمه‌ی هدی (ع) را ترک ننموده، از وظیفه‌ی ارشادی و تبلیغی خود روی نگرداند.
کافی همچنین عقیده داشت که باید مردم و به ویژه جوانان را با تشویق و ترغیب به مساجد و به پای منابر و مجالس دینی کشاند. او یکی از وظایف روحانیون را ارشاد و تبلیغ و هدایت و راهنمایی مردم از راه وعظ و خطابت و منبر و یا دعا، توسل و روضه می‌دانست و بر این اعتقاد بود كه مکتب اسلام، یک مکتب الهی و پرمحتوا و غنی و یک آئین نجات‌بخش است که مردم از طرق مختلف باید به این باور و یقین برسند که تنها راه نجات آنان و کسب عزت و شرف و مجد عظمت مسلمین، آشنا شدن با اسلام اصیل و عمل کردن به دستورات آن و متوسل شدن و تأسی جستن به خاندان نبوت و ولایت و ائمه‌ی معصومین علیهم السلام می‌باشد. او همواره تأکید می‌کرد که نیاز مبرم مردم درس‌گرفتن، الگو‌برداری و پیروی نمودن از این اسوه‌های صالح الهی و این مصادیق بارز انسان‌های خدایی و مشعل‌داران راستین هدایت انسانی جهان اسلام است که متابعت و پیروی از آنان، موجب رستگاری و کامیابی و سعادت در دو جهان خواهد بود.

مجالس پرشور كافی
كافی، بی‌تردید به اقرار و اذعان اهل فن، تنها گوینده‌ای بود كه به لطف الهی با استعدادی خارق‌العاده و خدادادی در سخنوری و خطابت، از قدرت كلام و زبان فصیح و بیان گویا و بلیغ و سخن جذاب و ملیح و كلام روان و سلیس بی‌مانندی برخوردار بود و گوی سبقت را در این زمینه از همگان ربوده بود. جمع كثیری از اقشار مختلف مردم، با اعلام زمان و مكان مجالس او، از اقصی نقاط شهر و دیار جمع می‌شدند. او استعداد و قدرت عجیبی در بیان و تشریح و تصویر حوادث و رویدادهای تاریخی و مذهبی داشت؛ به‌طوری كه هر شنونده‌ای احساس می‌كرد در صحنه‌ی حادثه و در جریان واقعه و در بین آن جمعیت حضور داشته و خود را در جریان حادثه احساس و مجسم می‌كرد.
كافی با قدرت بیان فوق‌العاده‌ای كه در تشریح و تبیین اصول و معارف و احكام دینی و اسلامی داشت و بانفوذ كلام خود، به زبان ساده و فهم عامه، در هدایت و ارشاد اقشار مختلف مردم، سهم بسزایی داشت. هنگامی كه او بر فراز منبر لب به سخن می‌گشود، سكوت سراسر مجلس را فرا می‌گرفت و همه محو گفتار دلنشین و جذاب او می‌شدند. به این دلیل كه سخنانش از دل بر‌می‌خاست، لاجرم بر دل‌ها می‌نشست.
او با یك جلسه سخنرانی و منبر می‌توانست در وجود هر شنونده، یك انقلاب درونی به وجود آورده، برای وی حضوری جدی و توجهی عمیق به مسائل معنوی و اخلاقی و دینی پدیدار سازد و او را با دلی سرشار از شادی و شعف و قلبی آكنده از مهر و محبت و علاقه به خاندان نبوت و ولایت(ع) دمساز گرداند.
كافی چه پیش از تأسیس مهدیه‌ی تهران و چه پس از آن، به مجالس و محافل مهمی در تهران و اغلب شهرستان‌ها دعوت می‌شد. مردم برای دعوت وی، از یكدیگر سبقت می‌جستند. استقبال مردم از او بی‌نظیر و كم‌سابقه بود؛ به حدی كه بلافاصله پس از اتمام سخنرانی او در یك مجلس، مردم به مجلس و منبر بعدی وی هجوم می‌آوردند و فردی برای استماع سخنران بعدی در آن مجلس، حضور نداشت، از این‌جهت در آن مجالس اگر سخنران دیگری وجود داشت، آن مجلس تقریباً خالی از شنونده و مستمع می‌شد. از این رو، در جلسات وعظ و سخنرانی كافی، میزبانان، سخنران دیگری را دعوت نمی‌كردند و یا اگر واعظی راضی به حضور و ایراد سخنرانی می‌شد، تمایل شدیدی داشت كه پیش از منبر كافی به سخنرانی بپردازد و از این بابت همكاران كافی از او گله‌مند بودند.
در مجالس وعظ كافی، اداره‌كنندگان جلسات، گاه‌گاهی مجبور می‌شدند بر اثر ازدحام و هجوم و فشار مردم و كثرت جمعیت شركت‌كننده‌، درب ورودی محل برگزاری مجلس سخنرانی او را ببندند و از تراكم و ازدیاد و ازدحام بی‌حد مردم به داخل مجلس جلوگیری به عمل آورند. تعداد منابر و مجالس كافی در بعضی از ایام و مناسبت‌ها، به ویژه ماه مبارك رمضان و محرم، به ده منبر هم در روز می‌رسید كه از ابتدای روز شروع و تا پاسی از شب طول می‌كشید. او زمان و مكان مجالس خود را بر سر منابر خویش اعلام می‌داشت و مردم از برنامه‌ی منابر او آگاه می‌شدند؛ زیرا روزنامه‌های رسمی آن روز از ابلاغ و چاپ اعلامیه‌های میزبانان او امتناع می‌ورزیدند.
مجالس پر شور و حال و پر جمعیت كافی نه تنها در تهران از استقبال گرم مردم برخوردار بود، بلكه در شهرستان‌های دیگر نیز به همین روال و صورت بود. گاهی تعداد افراد شركت‌كننده در مجالس پرازدحام او، به یكصد هزار نفر هم می‌رسید. منبر كافی در مسجد جامع اصفهان از این جمله محافل بود كه در تاریخ برگزاری این نوع مجالس بی‌سابقه بود و وحشت و هراس همراه با ترس و خطر برای دستگاه‌های اجرایی، امنیتی و نیروهای پلیس رژیم به وجود آورده بود و امكان جلوگیری از برگزاری آن نیز برای آنان وجود نداشت.
رژیم ضد مردمی همیشه به بهانه‌های مختلف تلاش خود را به منظور تعطیل كردن چنین مجالسی به كار می‌بست، ولی اغلب بی‌حاصل بود و نتیجه‌ی معكوس داشت. برپایی مجالس وعظ و سخنرانی كافی، حاصلی جز روشنگری مردم و گسترش دامنه‌ی رسوایی رژیم و سلطه‌جویان ظالم دوران نداشت. كافی در مردم ایجاد همسویی و همدلی و اتحاد و هم فكری به‌وجود می‌آورد. او در بسترسازی فكری مردم برای انقلاب و آزادی و استقلال، از رهگذر بیان مستقیم حقایق امور با زبان راز و نیاز و نیایش و دعا و توسل و از طریق آه و ناله و فریادهای به آسمان كشیده و گریه‌ها و اشك‌های غلطان هنگام قرائت دل‌سوزانه‌ی دعاهای ندبه و كمیل بسیار تأثیرگذار بوده و به راستی بسیار چیره دست و عمیقاً مؤثر و موفق بود و سهم بزرگی در آماده سازی و تحقق و پیروزی انقلاب اسلامی داشت. سبك نوین منبر كافی و روش خاص و مؤثر و دلنشین او در انتقال و بیان مشكلات مردم و معضلات جامعه و رسوا كردن حاكمان بی‌دین كشور، بسیار نمونه و منحصر به فرد بود و در ایران سابقه و نظیر نداشت.

گاه‌شمار زندگی كافی:

1315- كافی در روز جمعه اول خرداد ماه 1315 ش برابر با اول ربیع‌الاول 1355 ق در شهر مقدس مشهد متولد شد.
1320ـ 1315 - دوران كودكی و رشد و نمو در دامان پدر و پدربزرگ.
1323 ـ 1320- دوران رفتن به مكتب‌خانه و فراگیری قرآن، و آشنایی با اصول عقاید و مبانی اعتقادات و احكام دینی، قرائت و حفظ كتاب نصاب الصبیان، آشنایی با دیوان شعرا و حفظ ابیات قابل توجهی از اشعار حافظ و مولوی و كلیات سعدی و جودی.
1328 ـ 1323- گذراندن دوره‌ی ابتدایی در مدرسه‌ی ایمانی مشهد، هم‌زمان فراگیری صرف و نحو و كتاب جامع‌المقدمات نزد پدر و پدر بزرگ، اشتغال به تحصیل در مدرسه‌‌ی دینی نواب مشهد.
1332ـ 1328- ادامه‌ی اشتغال به تحصیل علوم دینی در مدارس نواب ، میرزاجعفر، حسینقلی خان و در نزد پدر و پدربزرگ؛ شركت در مجالس مذهبی و روضه و عزاداری ، دعوت از سوی هیئت‌های مذهبی و گروه‌های فعال دینی محلی برای مرثیه‌خوانی و مدیحه‌‌سرایی، و قرائت دعای كمیل در صحن مطهر رضوی به‌علت گرمی بیان و خوش صوتی او.
1332- سفر به عتبات عالیات در معیت پدر و پدربزرگ خود در سن 18 سالگی و تصمیم به اقامت در نجف‌اشرف به توصیه و تشویق آیات: سید اسدالله مدنی، حاج حسین راستی، حاج سید محمد فیروزآبادی و حاج سیدمحمد شاهرودی، اشتغال جدی به تحصیل در نجف و تلمذ نزد آیات فوق. اجرای مراسم قرائت دعای كمیل و دعای ندبه در جوار قبر منور حضرت اباعبدالله‌الحسین در كربلا در بعضی از شب‌ها و صبح‌های جمعه به توصیه و تأكید اساتید خود. بازگشت به مشهد پس از 5 سال اقامت در نجف به اصرار والدین خود و ادامه تحصیل در مشهد.
1339- ازدواج با صبیه‌ی آیت‌الله حاج سیدحسین موسوی شاهرودی در مشهد. عزیمت به شهر قم برای ادامه‌ی تحصیل به تشویق و امر مراجع و آیات حوزه‌ی قم به منبر ‌رفتن وسخنرانی كردن ضمن ایام تحصیل و اقامت در قم.
1340- شروع به ایراد سخنرانی‌های معنی‌دار سیاسی و اجتماعی و استقبال مردم از منابر افشاگرانه و برنامه‌های ضددینی و ضدمردمی رژیم در شهرهای قم و تهران و مشهد.
1341- اولین گزارش ساواك در اسفندماه 41 از منبر سیاسی و انتقادی وی در منزل آیت‌الله قمی در مشهد.
1342- ایراد سخنرانی انتقادی و سیاسی در منزل آیت‌الله میلانی در مشهد در دوم فروردین ماه 42 كه منجر به دست‌گیری و بازجویی و تهدید وی شد. تأسیس تشكیلاتی به‌عنوان درمانگاه خاتم‌الانبیاء در مشهد به منظور ارائه‌ی خدمات درمانی، پزشكی و داروئی و همچنین برپایی مراسم مذهبی و انجام فعالیت‌های تبلیغی و دینی. كافی در اواخر سال 42 از قم به تهران عزیمت و در آنجا اقامت گزید.
1343- استقبال مردم از منابر و مجالس كافی در تهران كه در محافل و منازل و مساجد مختلف برپا می‌شد. اجرای مراسم قرائت دعاهای كمیل و ندبه در شب و صبح جمعه‌ی هر هفته به‌صورت سیار. به‌علت سخنرانی‌های تند و مؤثر وی در تهران در 4 اسفند ماه 43 دستگیر ، بازجویی و به دو ماه حبس تأدیبی محكوم گردید.
1344- سفر به شهرستان‌ها جهت ایراد سخنرانی و تبلیغات دینی و روشنگری مردم از اوضاع و احوال و مسائل اجتماعی و حكومتی. برپایی مجالس و منابر مختلف در تهران و ایراد سخنرانی و همسوئی با بزرگان حوزه و آیات عظام. وی در اواخر سال 44 بازداشت و محكوم و مدتی زندانی شد.
1345- به عنوان یك روحانی و منبری ناراحت و مخالف جدی رژیم برای ساواك شناخته و معرفی شد.
1346- در روز 21 خرداد 46 در منزل حضرت آیت‌الله خمینی (ره) در قم منبر رفت و از اوضاع روز سخن گفته و از امام تجلیل نمود؛ ساواك او را به عنوان یك واعظ ناراحت و ماجراجو و افراطی و ضددولتی معرفی كرد.
1347- تكثیر و توزیع نوارهای سخنرانی و نوارهای دعای كمیل و ندبه‌ی او در شهرهای مختلف ایران و كشورهای اطراف توسط مردم. در تاریخ 19 بهمن ماه 47 مهدیه‌ی تهران را در خیابان ولیعصر جنوبی رسماً تأسیس نمود. اسكان دادن معاودین رانده شده‌ی عراقی در مهدیه در زمستان 47.
1348- در پی سخنرانی‌ها و منابر تند و پرطرفدار او درباره‌ی فلسطین و مردم مظلوم آن و همچنین موضع‌گیری علیه صهیونیست‌ها
و افشای كمك اقتصادی و مالی و امنیتی دولت‌مردان به اسرائیل ممنوع‌المنبر شد و ساواك مانع ادامه‌ی سخنرانی وی در شهر همدان شد.
1349- به دلیل سخنرانی در مخالفت با چاپ قرآن توسط فرح همسر شاه در منابر خود علناً مخالفت و انتقاد می‌كرد. در تیرماه 49 پس از اذیت و آزار مراجع در تهران و قتل وشهادت آیت‌الله سعیدی در زندان، به شهر مشهد مسافرت نمود و خبر آن‌را منتشر ساخته و به كمك عده‌ای از روحانیون مبارز آن شهر درس‌های حوزه‌ی علمیه‌ی آیات عظام میلانی و میرزا جواد آقای تهرانی را در مشهد به عنوان اعتراض علیه رژیم به تعطیلی كشاند و موج دستگیری طلاب و مبارزان در مشهد توسط رژیم آغاز شد؛ وی به شاهرود فرار نموده ولی مدتی بعد در تهران بازداشت، بازجوئی و ممنوع‌المنبر گردید.
1350-در شهریور ماه 1350 به علت منبر رفتن‌های مختلف و ایراد سخنرانی‌های پرجوش و خروش و احساس برانگیز و جذاب و پراستقبال مردمی بازداشت ، بازجوئی، تهدید و ممنوع‌المنبر شد.
1351- در ایام سفر و مراسم اعمال حج در مكه و مدینه به سخنرانی برای ثنا و دعاگویی به شاه دعوت شد ولی او شركت نكرده و خود را به بیماری و تمارض زد، پس از مراجعت از سفر، وی به علت شركت نكردن در محفل ثناگویی و مراسم رژیم در عربستان ، در تهران دستگیر و بازداشت و مدت‌ها بازجویی و مورد آزار قرار گرفته و نهایت تهدید به تبعید و ممنوع‌المنبر شد.
1352- تصمیم به سفر حج و زیارت خانه‌ی خدا، جلوگیری رژیم از سفر حج او و همچنین رد تقاضا و درخواست مجدد او برای رفتن به سفر حج برای چندمین مرتبه. ممنوع‌المنبر شدن كافی.
1353- جلوگیری از سفر حج او توسط ساواك. سفر كافی به عتبات عالیات و ملاقات وی با حضرت امام خمینی(ره) در نجف اشرف؛ روحیه گرفتن او از این سفر و ملاقات با امام. تداوم همكاری و همسوئی با روحانیون مبارز و ارائه‌ی كمك و خدمات به مبارزان و پیش سنگربانان خطوط اول جهاد و مبارزه. جلوگیری رژیم و رد درخواست تشرف او به حج و عتبات عالیات.
1354- در آذرماه 54، به عنوان واعظی افراطی و اخلال‌گر معرفی، سپس بازداشت، بازجوئی و محكوم به سه سال تبعید در شهر ایلام شد. در دوران تبعید، فعالیت‌های فراوان و خدمات ارزنده و به‌یادماندنی در زمینه‌های دینی، فرهنگی و اجتماعی نسبت به مردم محروم آن استان نمود.
1355- در آذر ماه 1355 با وساطت آیت‌الله خوانساری، تهرانی و فلسفی و دیگران، پس از یك سال تبعید، در ایلام به تهران بازگشت و به فعالیت‌های خود در مهدیه و دیگر امور مردمی پرداخت.
1356- به علت یورش عمال رژیم به مردم و واقعه‌ی 19 دی‌ماه 56 در آن شهر، وی سلسله سخنرانی‌های خود را در آنجا به‌عنوان اعتراض قطع و از ادامه‌ی آنها خودداری كرد. مراسم چهلم آیت‌الله حاج آقا مصطفی خمینی را بطور مفصل و مجلل در مهدیه‌ی تهران برگزار نمود كه موجب خشم و كینه‌ی شدید رژیم نسبت به وی شده بود.
1357- در 28 اردیبهشت ماه 57 مردم سیرجان پس از سخنرانی كافی در آن شهر تظاهرات خیابان ضدحكومتی شدیدی برپا كردند و با نیروهای امنیتی و پلیس درگیر شدند.
در تیرماه 57-در معیت حاج عموی خود به حج عمره مشرف و نیز به زیارت قبر منور حضرت زینب(س) در سوریه نائل آمد. در این سفر همچنین با امام موسی صدر در شهر صور لبنان ملاقات داشت.
1357- پس از اتمام سفر حج و سوریه و ورود به تهران، به دستور و امر حضرت امام از مراسم جشن سالانه‌ی نیمه‌ی شعبان در مهدیه‌ی تهران خودداری نمود؛ در 29 تیر ماه 57 با فشار و تهدید ساواك مجبور به مسافرت به مشهد شد.
در 30 تیر ماه 57- رژیم یك تصادف و سانحه‌ی ساختگی برای قتل وی كه از قبل برنامه‌ریزی كرده بود به اجرا گذارد. در روز جمعه 30 تیر ماه 1357 مطابق با روز نیمه شعبان، كافی این واعظ مخلص بی‌نظیر بر اثر این تصادف ساختگی نزدیك پاسگاه ژاندارمری چناران بین راه قوچان و مشهد در سن 42 سالگی به شهادت رسید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 9:27  توسط محقق املشی  | 

تصاویری ازصحنه تصادف ساختگی ساواک خبیث وتشییع پیکرمطهرحاج احمددرمشهدالرضا(ع)

 

 

 

 

یاد مرحوم حاج شیخ احمد کافی هنوز هم در دل مردم زنده است هرچند نام او به دلایلی نامشخص مورد بی مهری رسانه ها قرار گرفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 9:23  توسط محقق املشی  | 

شیخ احمدبه روایت تصویر

  

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 9:19  توسط محقق املشی  | 

هنوز نوای «یا صاحب الزمان» مرحوم کافی در دل عاشقان حضرت بقیه الله(عج) موج می زند.

تصاویربیشترازآن مردیگانه عرصه مداحی ومراثی خوانی اهلبیت عصمت وطهارت(س)رادرلینک زیرببینید:

http://www.bfnews.ir/vglhinkjldiljknlnglggfmhjfdgpfhklhlehfhglfmfafigefilihlfdhdfmhljdpljekjhbebaaambfapaf.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 6:17  توسط محقق املشی  | 

از دستگیری تا شهادت کافی

از دستگیری تا شهادت کافی
آنچه در تصادف كافی نمایان بود و بعدها نیز مورد تأیید قرار گرفت این بود كه مأموران امنیتی رژیم از قبل، مسیر حركت كاروان كافی را از تهران تا مشهد زیر نظر داشتند و قبلاً با هماهنگی‌های لازم، طرح شهادت او را ریخته بودند.

ماموران رژیم شاه برای این منظور، یك ماشین ارتشی را از پاسگاه ژاندارمری چناران، زمانی به حركت در آورده بودند كه ماشین سواری كافی، با آن شتاب و سرعت غیرعادی خود، در آن منطقه ظاهر شده بود تا در صورت وقوع تصادف، سرعت غیر مجاز و یا خواب‌آلودگی راننده‌ ماشین كافی را عامل تصادف غیرعمدی آن به حساب بیاورند. از دلایل دیگر عمدی بودن تصادف و درگذشت شهادت‌گونه‌ كافی، متواری و ناپدید شدن راننده‌ی ماشین پس از پیروزی انقلاب اسلامی است. پس از این حادثه وی متواری شد و كسی از او هیچ اثر و خبری در دست ندارد، همان كسی كه رژیم شاه، پس از آن تصادف هولناك، او را از چنگ مردم رهانیده، در ظاهر به زندان برد و نمی‌گذاشت هیچ فردی با او دیدار و ملاقات و گفتگو داشته باشد و تا به حال هم كسی او را ندیده است.

پیش از به ثمر رسیدن انقلاب شكوهمند اسلامی، خفقان شدیدی سراسر ایران را فرا گرفته بود و عمال رژیم ضدمردمی و ضداسلامی، بی‌رحمانه صدای حق‌طلبانه و ندای مظلومانه‌ی مردمی را كه علیه ظلم و جنایت حكومت جبار پهلوی بلند می‌شد، در گلو خفه كرده، آن را خاموش می‌ساختند و هر جنبش و تحركی را به شدت سركوب و منكوب می‌نمودند. در مجالس و منابر، كسی را یارای ذكر نام مبارك امام امت، خمینی بت‌شكن نبود. گویندگان مذهبی و روحانیون مبارز انگشت‌شماری، گذرا و به صورت اشاره و كنایه به ذكر وقایع تاریخی حكومت‌مداران قرون اولیه‌ی اسلام و مقایسه‌ی اوضاع و احوال آن ایام و بررسی دوران زمامد‌اری حاكمان و ظالمان ضدمردمی و ضداسلامی حكومت‌گران ظالم، به ویژه امویان و عباسیان، پرده از اوضاع وخیم و نابسامان دولتمردان زمان و جنایات ضدمردمی و ضداسلامی سلسله‌ی پهلوی و حامیان آن برداشته، به افشاگری رژیم و روشنگری مردم می‌پرداختند كه البته این حركت پویا و این نوع مبارزه، به دستگیری و شكنجه و زندان و حتی شهادت چندین روحانی مبارز و شجاع درد‌آشنای مردمی منجر گردیده بود. در این راستا، ملت شریف و مسلمان ایران عزیزان بزرگ و رادمردان شجاعی از جمله سیدجلیل‌القدر آیت‌الله سید محمدرضا سعیدی و آیت‌الله حاج شیخ حسین غفاری و نیز سید وارسته علی اندرزگو و دیگران را از دست داده بود و فرزانگان بسیاری هم روانه‌ی زندان و سیاه‌چال‌های ستم‌ شاهی شده و یا محكوم به تبعید به مناطق بد آب و هوا و دربه‌دری در سرزمین‌های دوردست كشور شده بودند.

دستگیری و بازداشت كافی
كافی با وجود محدودیت‌ها و فشارهای فراوان و تضییقات وارده‌ گوناگون، همیشه از فرصت‌های به دست آمده، بهره‌‌های مناسب جسته، به‌ویژه در مجالس و محافل بزرگی كه در محضر آیات عظام و بزرگان و مراجع عالیقدر تقلید در شهرهای مقدس قم و مشهد و یا تهران و سایر شهرستان‌ها برپا می‌گردید، با همان سبك و سیاق و روش خاص خود، به طور مستقیم و غیرمستقیم، از سیاست ضددینی و اسلامی و عناد ضدروحانی و مردمی رژیم منفور پهلوی، به وضوح، با زبانی گویا و بیانی رسا، شجاعانه و متهورانه سخن به میان می‌آورد و از امام امت و رهبر ملت، این چشم و چراغ پرفروغ و این قلب تپنده و امید جهان اسلام، خمینی كبیر (ره) با عظمت یاد و تجلیل فراوان می‌نمود.
او با صدایی بلند و غرا، برای سلامتی و تندرستی و طول عمر و عزت این بزرگ منجی عصر و زمان كه دور از وطن و در تبعید به سر می‌برد، بر سر منابر، آشكارا دعا می‌كرد و مردم هم با صدای هر چه بلندتر با او همراهی كرده، آمین می‌گفتند.
خاطرات مردمی و نوارهای ضبط شده‌ی آن دوران كافی كه اكنون نیز موجود و از او به یادگار مانده و نیز با عناوین مختلفی از قبیل زمامداران، مدرسه‌های مختلط، وصیت‌نامه و غیره پخش و توزیع شده است شاهد گویای این مدعی است.
رژیم شاه همیشه از مردان شجاع و دیندار و كفرستیزی، كه متعهد، دردآشنا و مسئولیت‌پذیر بودند و در راه روشنگری و رهایی مردم از سلطه‌ی بیدادگران زمان، از نیروی ایمان و حربه‌ی بیان و معجزه‌ی قلم و نفوذ كلام و محبوبیت مردمی خویش بهره می‌جستند، و رادمردان دلیری كه در مردم و در جامعه اثرگذار بودند، ترس و هراسی عجیب در دل داشت و علیه اینان، كه توان و قدرت ایجاد تغییر و تحول و دگرگونی را در مردم و جامعه داشتند، به شدت به مبارزه پرداخته، به مقابله برمی‌خاست و از طرق مختلف، در انهدام و نابودی و براندازی و ترور شخصیت آنان می‌كوشید.
كافی نیز از آن جمله رادمردانی بود كه با نیروی ایمان و اخلاص و عزم و اراده، به انجام تكالیف دینی و وظایف شرعی و ارشاد و راهنمایی مردم می‌پرداخت و آنان را با چهره‌های تابناك و ملكوتی سلاله‌های بنت نبی و اختران فروزان خاندان نبوی و ستارگان درخشان اهل بیت عصمت و طهارت آشنا می‌كرد.
كافی با آن فرهنگ و تربیت روحانی و با آن مسئولیت دینی و تعهد اجتماعی كه بر دوش خود احساس می‌كرد، چگونه می‌توانست آرام و از كنار این مسائل بی‌تفاوت گذر كند و آن حاكمان فاسد و آن اجتماع منحط و ویران شده را تحمل نماید و شاهد انحراف جوانان و سقوط دسته‌جمعی مردان و زنان گمراه و بی‌پناه باشد و نابودی و تباهی جامعه‌ی اسلامی خود را بنگرد و نظاره‌گر باشد. او آنچه از امكانات و توانمندی‌ها و توانایی‌ها و ذخایر و منابع مادی و معنوی در اختیار داشت، همه را به استخدام گرفته، در راه صلاح و اصلاح جامعه و نجات این مردم مسلمان و رهایی آنان از ظلم و ستم ستمگران و استبداد بیدادگران و این ارواح خبیثه و مزدوران، در راه كسب حریت و آزادی و عزت و سرافرازی این امت مؤمن و متدین، به كار گرفت.
كافی با آن فكر بلند و اندیشه‌ی صحیح و تفكر پویای اسلامی كه داشت و با آن ذكاوت و تیزهوشی و دوراندیشی و با آن تدبیر و تدبر و مدیریت و مردمداری، استعداد خدادادی و هنر سخنوری و بیان شیرین و ملیح و با آن گفتار گرم و سخن نافذ و دلنشین و دلپذیر و آن نیروی عظیم پرجاذبه، محبوبیت عامه و خدمات بی‌شائبه و به یادماندنی و با آن فعالیت‌های مؤثر و چشمگیر و اقدامات مردمی در مهدیه، این كانون گرم و پر جوش و خروش و خانه‌ی متعلق به امام زمان (عج) و پایگاه جوانان امیدوار و مردم مؤمن و معتقد ایران، همیشه مانند دیگر بزرگان و خدمت‌گزاران با اخلاص این جامعه، مورد تهاجم بی‌رحمانه‌ی بداندیشان و خشم و غضب نابكاران خیانت‌كار و اذیت و آزار كوردلان بی‌وجدان و عمال و مزدوران بی‌دین و خود فروختگان فاقد عزت و شرف رژیم قرار می‌گرفت و از سوی آنان، با مشكلات عدیده و اذیت و آزار و رنج و تعب فراوان مواجه بود.
او علی رغم كشمكش‌های روح‌فرسا و احضارهای مكرر جانكاه از جانب مقامات پلیس و نیروهای امنیتی رژیم و ایجاد مزاحمت و اذیت و آزار و درگیری با مأموران كلانتری‌ها و ساواك‌خانه‌ها و بی‌احترامی‌ها و فحاشی‌ها و هتاكی‌ها و ناسزاگویی‌های آنان، با حضور فعال خود، به ارائه‌ی خدمات دینی و ارشادی و تبلیغی و حمایت گروه‌های مبارز و پرورش نیروهای پر استعداد مذهبی و زدودن هرگونه مظاهر و اشكال مختلف ظلم و بیدادگری و بی‌دینی و خودكامگی ادامه می‌داد.
او به كرات، گرفتار همه نوع تهدید و بازداشت، از چند روز تا چند هفته و نیز به دفعات به زندان محكوم شده بود، در یكی از این زندان‌ها بود كه مأموران به شدت وی را به سوی دیواری پرتاب نموده بودند كه بر اثر این حادثه، قفسه‌ی سینه‌ی او شكسته و آسیب سخت دیده بود او مدت‌ها از این درد قفسه‌ی سینه و كسالت رنج می‌برد.
كافی با این كه خود بارها ممنوع‌المنبر و بازداشت شده و به زندان افتاده بود، ولی با روحیه‌ی عالی، به منظور روحیه دادن به مبارزین دیگر و ابراز همدردی با آن شیرمردان، به دیدار و ملاقات روحانیون در تبعید می‌شتافت و حتی با مسافرت به شهرستان‌های دوردست و تبعیدگاه‌های مختلف، از آن اسطوره‌های علم و تقوا و فضیلت و مردان شجاع و دلیر و مبارز و انقلابی حمایت و پشتیبانی می‌كرد. كافی با مسافرت‌های خود به تبعیدگاه‌ها و برپایی مجالس هدفمند خود در آن مكان‌ها كه تبعیدیان مبارز در بند اسارت بودند، چند هدف عمده را دنبال می‌كرد؛ از جمله این كه:
1ـ توجه مردم محل را به حضور و وجود آن برادران مبارز تبعیدی جلب نماید؛
2ـ عواطف و احساسات دینی مردم بومی را برانگیخته، در راستای حمایت و كمك به تبعیدیان بهره‌برداری نماید؛
3 ـ مردم را به حقایق و جریانات امور، متوجه و بیدار ساخته آنان را متحد و منسجم و هم‌سو گرداند؛
4ـ ظلم و ستم و بیدادگری رژیم را برملا ساخته، آنها را رسوای خاص و عام نماید؛
5ـ تبعیدیان در بند را حمایت و دلجویی كرده، به آینده‌ی مبارزه امیدوار سازد؛
6‌‌ـ‌‌ مبارزان گرفتار را از اوضاع و احوال كشور و از حال و احوال و وضعیت دیگر تبعیدیان مطلع نماید؛
7ـ امكانات مورد نیاز مبارزان در تبعید را فراهم ساخته، فكر و خیال آنان را از مشكلات مالی و فردی و شخصی و خانوادگی آرام و آسوده سازد.
ملاقات و بازدید كافی از بزرگان شیردل و دلیران مقاوم در تبعید و آن مردان مبارز نهضت مقاومت اسلامی ایران در آن دوران بسی حائز اهمیت است. رژیم پس از مدتی متوجه این امر شده بود و مراقبت‌های شدید و سخت‌گیری‌های فراوانی در جهت ممانعت از مسافرت‌های كافی به شهرستان‌ها و حتی به خارج از كشور می‌نمود و بارها نیز او را در شهرستان‌ها ممنوع‌المنبر كرده بود.

تبعید كافی
كافی دو سال قبل از رحلتش، در سال 1355 هجری شمسی، به مدت دو سال از سوی رژیم به شهر ایلام تبعید شد. او در دوران تبعید خود در آن شهر با وجود سخت‌گیری‌های بیش از حد و فشارهای روحی فراوان، از انجام وظیفه‌ی دینی و فعالیت‌های مذهبی خویش دست نكشید و هم راه با روحانیان و مردم متدین محلی توانست نیات خالصانه و تبلیغات مؤثر مذهبی و ارشادات دینی، اقدامات سازنده و مؤثری را در تبعیدگاه ایلام به نفع مردم انجام دهد. كافی با اینكه در مدت تبعید، تحت فشار ساواك بود و هر روز به عناوین مختلف او را به شكنجه‌های روحی و عذاب جسمی گرفتار می‌نمودند، توانست در ایلام، كه تا آن زمان از انقلاب هیچ اثر و خبری در آن نبود، بذر انقلاب را با اعمال و كردار نیك مردمی خود بیفشاند و آنجا را به یك كانون پرجوش و خروش و فعال مردمی مبدل سازد.
از رهگذر ارشادات دینی و روشنگری‌های مذهبی او، چند باب مغازه‌ی مشروب‌فروشی در ایلام تعطیل شد و صاحبان آن توبه نموده، از این كار دست كشیدند. همچنین، چندین قمارخانه با تبلیغ و هدایت او بسته شد و گردانندگان آن از انجام آن كارها توبه نمودند. در ایام اقامت او، در آنجا از فروش نوشابه‌ی پیسی كولا كه از سود آن به نفع تبلیغات بهائیان استفاده می‌شد، جلوگیری به عمل آمد و از خرید آن در دوران خفقان، به عنوان اعتراض به این سودجوئی رژیم كه به نفع فرقه‌ی ضاله‌ی بهائیت بود، دوری‌جسته، انزجار و تنفر خود را نشان دادند.
كافی با همكاری و مساعدت علمای اعلام آن شهرستان، به تأسیس یك‌مدرسه‌ی علمیه‌ دینی همت گماشت. با كمك مردم محل، زمینی برای احداث و ساخت آن مدرسه‌ی دینی فراهم و نیز از تنی چند از مدرسین حوزه‌ علمیه‌ی قم، مانند: آیت‌الله رحمانی همدانی، به منظور تعلیم و تدریس علوم اسلامی و فعالیت‌های تبلیغی دعوت به عمل آورد. او همچنین به ایجاد و تشكیل كلاس‌های آموزش قرآن و تدریس احكام و اصول عقاید و معارف اسلامی برای جوانان پسر و دختر دبیرستانی و غیردبیرستانی و آموزگاران و معلمان ایلامی پرداخت.
كافی با این فعالیت‌ها توانست تعداد زیادی از دختران بی‌حجاب ایلامی را محجبه نموده و معدودی از جوانان دختر و پسر را برای تحصیل علوم اسلامی و حوزوی روانه‌ی مركز روحانیت، شهر مقدس قم نماید تا طلبه و دانشجوی دینی شوند.
كافی در ترویج شعائر مذهبی و گسترش فكر و اندیشه‌ی اسلامی كوشش فراوان نمود و با قدرت و توانمندی شایسته و پشتیبانی و حمایت مردم، در این راه، اقدامات ارزنده‌ای صورت داد. او توانست در شهر مهران غرب، یك كانون گرم و فعال مذهبی و یك مركز ارشادی و تبلیغی به نام مهدیه‌ی ایلام، ایجاد و تأسیس نماید. علاوه بر این، با حضور خود در ایلام، جشن‌های مذهبی و مراسم دینی را مرسوم و رواج داد. او با همت خود و كمك مردم به یاری مستضعفان و مستمندان محلی پرداخت.
كافی با نفوذ كلام و منطق حق استوار توانسته بود عقاید حقه‌ی جعفری را برای مردم، روشن و تشریح و تبیین و آنان را بدان هدایت و رهبری كند.
از فعالیت‌های بی‌سابقه و چشمگیر دیگر او برپایی نماز باشكوه عید فطر بود كه در بیابان‌های اطراف شهر ایلام، با كیفیت خاصی بر پا شد كه تا آن زمان سابقه نداشت و با استقبال انبوه مردم خداجوی محلی رو به رو شد. این مراسم نماز و دعا و سخنرانی و برنامه‌های دیگر تا ظهر آن روز در آن دشت و بیابان و در آن پهنه‌ی صحرا ادامه داشت كه با صرف غذا نیز همراه بود.
كافی شور و شوق و تحرك زایدالوصفی در ایام تبعید خود، در مردم آن خطه و سامان به وجود آورد كه به یادماندنی است. او جوانان را با بینش و عقاید حقه‌ی اسلامی آشنا ساخت و آنان را به سوی مذهب و گرایش‌های مذهبی و دینی و عشق به دیانت و اسلام و روحانیت، رهبری و هدایت نمود.
شاهدی در آن ایام چنین نقل می‌كرد كه در یكی از روزها، هنگامی كه كافی نماز ظهر خود را با عده‌ای به جماعت در ایلام به پا داشته بود، در هنگام قنوت نماز، با همان عشق و علاقه‌ی خاصی كه به امام زمان (عج) داشت، در حالی كه سخت پریشان و منقلب بود و هر دو دستانش می‌لرزید، مرتب و مكرر با چشمانی گریان و اشك‌ریزان چنین می‌فرمود:
اللهم اعزنا بعزتك بین الخلائق، بحق المهدی، بحق‌المهدی؛ بحق المهدی، كه خود حقا مصداق آن شد.

نقشه‌ شوم برای از بین بردن كافی
رژیم سفاك و منفور پهلوی از فعالیت‌های چشمگیر مذهبی و از پیوندهای روحی و معنوی و دینی و ارتباطات مردمی و از معروفیت، محبوبیت و نفوذ فوق‌العاده‌ی معنوی كافی در بین اقشار مختلف و آحاد مردم متدین، سخت به وحشت افتاده بود و نمی‌توانست توجه بی‌نظیر و عنایت بی‌دریغ و استقبال بی‌مانند مردم نسبت به او و فعالیت‌های مردمی مهدیه‌ی تهران، این كانون گرم مردمی و این خانه‌ی نامی امام زمان (عج) را تحمل نماید و مهدیه را همانند جاهای دیگر، به طور مستقیم و به آسانی تعطیل نماید. از طرفی با وجود اقدامات همه‌جانبه‌ی قبلی رژیم درباره‌ی ترور شخصیت كافی كه نتیجه‌ای جز مقبولیت بیشتر او در بین اقشار مختلف مردم نداشت، بار دیگر با طرح برنامه‌های جدید شیطانی خود، درصدد محو و نابودی كافی، این شخص شخیص سازش‌ناپذیر و پر تحرك این مؤسس و بنیان‌گذار نامی مهدیه‌ی تهران، برآمد و تصمیم به كشتن و از بین بردن این رادمرد شجاع و این سرباز دلیر و این یار سراپا دلباخته و این شاگرد دلسوخته و عاشق مكتب امام همام و ولی زمان، حضرت مهدی‌ (عج)، ارواحنا فداه نمود.
در مهدیه‌ی تهران همه ساله، طبق سنوات گذشته، به مناسبت‌ اعیاد مختلف به ویژه زادروز تولد قائم منتظر، حضرت حجت‌ابن‌الحسن، مهدی صاحب زمان (عج)، جشن مفصل و باشكوهی برپا می‌شد. این مراسم جشن و شادی، با استقبال كم‌نظیر مردم رو به رو می‌گردید و در آنجا برنامه‌های مفصل و جالب و آموزنده‌ی مذهبی و سیاسی، با حضور بزرگان و روحانیون عالی‌مقام و اقشار مختلف مردم حزب‌الهی، اجرا می‌شد.
این برنامه‌ها و فعالیت‌ها، در راستای تقویت و انسجام بیشتر تشكل و تجمع مردم و دلباختگان خاندان عصمت و طهارت (ع) بود. از سوی دیگر، رژیم از تجمع، استقبال و همدلی مردم، ناخرسند و وحشت‌زده بود و هراسی در دل و ترسی مخوف در درون داشت و به‌اشكال مختلف این ترس و نارضایتی خود را بروز می‌داد. مأموران رژیم در مورد این فعالیت‌ها بارها كافی را به كلانتری محل كشانده و به سازمان امنیت، احضار و با فحاشی و هتاكی و اهانت و توهین و با تهدید و ارعاب، او را تحت شكنجه‌ی روحی قرار می‌دادند.
فشار و ظلم و بیدادگری حكومت جبار پهلوی در سال 1357هـ . ش به اوج خود رسیده بود. حضرت امام امت، خمینی كبیر، به عنوان اعتراض و به‌منظور ابراز تنفر و انزجار و نمایاندن خشم و نفرت مردم از دستگاه خودفروخته‌ی ضدمردمی و ضداسلامی پهلوی، اعلامیه‌ای به مناسبت نیمه‌ی شعبان 1400هـ .ق (سال 1357هـ .ش) مبنی بر تحریم و عدم برگزاری و برپایی مجالس جشن و شادی و چراغانی در زادروز تولد حضرت ولی‌عصر(عج) صادر فرموده و مردم را از برپایی جشن و سرور در آن روز برحذر داشتند. ایشان، كم‌توجهی و بی‌توجهی به گرفتاری و سختی امت اسلام را حتی در آن ایام شادی و سرور، جایز و صلاح نمی‌دانستند. كافی كه در تهران حضور نداشت و به تازگی از سفر حج و سوریه و لبنان برگشته بود، از صدور این اعلامیه بی‌خبر بود و در تهران از خواسته‌ی امام عزیز مطلع شد. بنابراین تصمیم گرفت كه فرمان مبارك حضرت امام را اجرا كند و آن سال را در مهدیه جشن نگیرد.
كافی دوستان و نزدیكان و كارمندان و خدام مهدیه را در ضمن دید و بازدیدهای این سفر از نیت خود كه امسال به دستور حضرت امام، در مهدیه جشن نخواهیم گرفت، آگاه نمود و هماهنگی‌های لازم را فراهم ساخت. رژیم از تصمیم كافی مبنی بر عدم برگزاری جشن در مهدیه مطلع گردید، و از طرق مختلف، سعی در انصراف كافی از این امر نمود. سرهنگ منوچهر ازغندی، رئیس كلانتری محل و حسین‌زاده (دكتر حسینی معروف)، رئیس بخش روحانیت ساواك تهران، در آن ایام، مانند گذشته، كافی را به كلانتری و سازمان امنیت كشانده، بی‌شرمانه، با فحاشی و بی‌احترامی و جسارت فراوان، به زیر سؤال بردند، و خواستار برپایی جشن نیمه‌ی شعبان در مهدیه‌ی تهران شدند. آنان با تهدید و زور از او می‌خواستند كه امسال باید در مهدیه جشن و چراغانی برپا شود كه دستور شاهنشاه آریامهر است. آن بی‌خردان كوردل، این مراسم‌ها را به منظور ارضای امیال نفسانی و سرگرمی مردم و شادی خاطر شاه می‌خواستند؛ در صورتی كه مردم، برپایی این جشن‌ها در مهدیه‌ی تهران و مكان‌ها و شهرهای دیگر را برای ابراز محبت و همبستگی و به منظور نشان دادن عشق و علاقه‌ی خود به خاندان نبوت و امامت و ائمه‌ی هدی (ع)، با اهداف مقدس روحانی و اسلامی انجام می‌دادند.
كافی زیر بار خواسته‌ این روبه‌صفتان و ددمنشان رژیم منفور پهلوی نرفته، تسلیم خواسته‌ آنان نشد، بلكه فرمان و اوامر حضرت امام خمینی (ره) را به آنها گوشزد نمود و گفت: «كه ما هم رهبری داریم و اطاعت او بر ما واجب و حتمی است و برخلاف دستور و خواسته‌ی او كاری انجام نخواهیم داد.»
فشارها و تهدیدهای رژیم در او اثری نداشت و نتوانستند كافی را وادار به برگزاری جشن نیمه‌ شعبان در مهدیه‌ نمایند و از او مأیوس گشتند. عدم برگزاری جشن در مهدیه، انعكاس متنفرانه و بدی بر ضد رژیم در جامعه داشت و توجه مردم به این حقیقت معطوف شد كه تا چه اندازه رژیم پهلوی، ظالم و بی‌دین و فاسد است كه رهبر دینی مردم، مراسم شادی سالگرد ولادت دوازدهمین اختر تابناك امامت و ولایت، حضرت حجت (عج) را به منظور اوج اعتراض خود بر ظلم و سفاكی شاه تعطیل كرده و به صحنه‌ی عزا و ماتم و غم و اندوه مبدل ساخته است. از سوی دیگر رژیم، از روی خشم و غضب، از كافی خواست كه در این ایام در تهران نماند و در جوار مهدیه حضور نداشته باشد. رژیم، برخلاف میل باطنی كافی، او را با تهدید فراوان به ترك تهران و رفتن به مشهد مجبور ساخت. آری به شهر مقدس مشهد، شهر خون و قیام، شهر طلوع و غروب كافی عزیز.
از جمله اتفاقات ناخوشایندی كه برای كافی قبل از عزیمت به مشهد روی داد و نباید از نظر دور داشت، موارد ذیل بود:
1ـ كافی هنگامی كه توسط سرهنگ ازغندی مزدور به كلانتری محل احضار شده بود، یك مأمور كلانتری، به این بهانه كه ماشین سواری كافی باید در خیابان جا به جا شود، كلید ماشین او را گرفته، پس از مدتی وقفه به ایشان مسترد می‌كند؛
2ـ از مدت‌ها قبل، شخصی به نام جعفر عنابستانی به عنوان راننده و خدمتگزار توسط چند نفر به او معرفی شده بود تا رانندگی ماشین وی را به عهده بگیرد و او را به مجالس و محافل مختلف ببرد. این شخص مدت‌ها نزد كافی در این سمت مشغول به كار بود تا اینكه رفتارهای مشكوك و قابل ظنی از او سر زد. كافی قبل از آخرین سفر مكه‌ی خود و پیش از عزیمت به خانه‌ی خدا، او را از كار معزول و اخراج نموده بود؛ ولی پس از مراجعت از مكه و سوریه تعدادی از اطرافیان كافی، با اصرار زیاد و واسطه‌شدن، بازگشت این شخص را به كار سابقش از او خواستار شده بودند؛
3ـ كافی قبل از سفر به مشهد، با برادران خود در تهران به مشورت نشست و از آنها خواست كه در این سفر اجباری، همراه او باشند و دسته‌جمعی به مشهد بروند؛ ولی هر یك از آنان، به تناسب مشغله‌ی كاری نتوانستند ندای وی را لبیك بگویند و با او به این سفر بروند؛
4ـ كافی، برخلاف سفرهای گذشته‌ی خود كه با هواپیما به مشهد مسافرت می‌كرد، در این سفر تصمیم گرفت كه به اتفاق خانواده و فرزندان خود، با ماشین شخصی خویش سفر كند؛ از این رو، تدارك سفر دید و جعفر، این راننده‌ی مشكوك، عهده‌دار رانندگی سفر وی به مشهد مقدس شد.

مسافرت به مشهد
پابوسی هشتمین اخترفروزان ولایت، حضرت علی‌ابن‌موسی الرضا(ع) و تشرف به‌آستان قدس‌ ملكوتی آن حضرت، برای كافی توفیقی بس عظیم و سعادتی بس بزرگ بود؛ كافی در شرایط عادی هم به شهر مشهد زیاد مسافرت می‌كرد و در فرصت‌های مناسب به منظور كسب فیض معنوی و ابراز اخلاص و مودت به خاندان عصمت و طهارت (ع) به زیارت آستان مقدس حضرت ثامن‌الائمه (ع) می‌شتافت. او در این سفرها از خانواده‌های پدری و مادری و خانواده‌ی همسرش كه همگی مقیم مشهد بودند، دیدار نموده، صله‌ی رحم به جای می‌آورد و نیز محفل دوستان و آشنایان را از شمع وجود پرفیض خود منور و سرشار از شادی و صفا و صمیمیت می‌نمود.
كافی در این شرایط پیش آمده، به اجبار آهنگ مسافرت به مشهد نمود و تدارك سفر دید و با ماشین شخصی خود، به همراه خانواده و شش فرزند دلبند خردسال و نوجوان از سه الی شانزده ساله‌ی خویش، عازم مشهد، این شهر خون و شهادت شد. آری او راهی این سفر نهایی شد و به استقبال این هجرت ابدی شتافت.
وی ظهر روز 14 شعبان 1400هـ .ق، مطابق با 29 خرداد 1357هـ .ش، از تهران از راه جاده‌ی هراز، به سوی شهر مشهد حركت نمود. راننده‌ خودرو، همان راننده‌ قبلی، جعفر عنابستانی بود. كافی و یكی از فرزندانش در صندلی جلوی ماشین جای گرفته و همسر و سایر فرزندانش در صندلی عقب ماشین مستقر شده بودند.
خدا داند كه در دل و قلب كافی چه می‌گذشت و فكر و روح و روانش به كجا پرمی‌كشید؛ در اندیشه‌اش چه بود و با خدای خود چه نجوا داشت و چه نقشه‌ها و برنامه‌ها برای زمان اقامتش در مشهد در سر می‌پروراند. ولی آنچه را كه همه می‌دانند، این بود كه او آرزو داشت دست كم روز جمعه نیمه‌ شعبان، در جوار قبر منور و بارگاه ملكوتی حضرت علی‌ابن‌موسی‌الرضا (ع) توفیق حضور داشته باشد و تولد فرزند برومند آن امام همام، حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) را به آن امام بی‌پناهان، تبریك و تهنیت بگوید.
این راهیان سفر، با مركب تیزرو خود و با دلی پر از امید و آرزو، مسیر سفر را به سرعت در می‌نوردیدند و شهرها و آبادی‌ها را یكی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشتند. فضای محیط و تابش روشنایی روز و سكوت و سیاهی شب را شكافته، به سرعت به پیش می‌شتافتند. این میهمانان گاهی تند و گاهی به آهستگی خود را به سوی یار نزدیك‌تر می‌كردند. نزدیكی‌های صبح نیمه‌ی شعبان و اوایل طلوع صبح صادق روز جمعه، همگی خسته و كوفته به شهر قوچان وارد شدند. در آنجا توقف كرده و به استراحت پرداختند و نماز صبح را در آنجا به جای آوردند. كسی نمی‌داند در هنگام نماز صبح آن روز، كافی عزیز چه حال و هوایی داشت و با خدای خود چه گفتگو و نجوایی داشت؛ غیر از خدای او چه كسی می‌دانست و چه كسی آگاه بود كه این آخرین نماز و دعا و نیایش اوست و این آخرین راز و نیاز و دعا و ثنای او با خدای یكتای بی‌نیاز است.
این مسافران رضوی، پس از ادای نماز صبح و روشن شدن هوا، حدود ساعت شش صبح، این صبح تاریخی و پرحادثه و سرنوشت‌ساز نیمه‌ی شعبان و این صبح پایانی و آغاز خاموشی بلبل شیرین‌سخن و افول نغمه‌گوی خوش‌آهنگ و خوش‌صوت و بیان و خوش‌لهجه‌ی بوستان سرمدی، با دلی سرشار از شوق و شعف و شادی، با بدنی خسته و كوفته، به سوی مشهد، این شهر خون و قیام و شهادت، به حركت در آمدند.
شهر قوچان، در فاصله‌ی 120 كیلومتری مشهد قرار دارد و معمولاً با حدود دو ساعت طی طریق می‌توان به مشهد رسید. شهر چناران هم در 55 كیلومتری مشهد و در همین مسیر قرار دارد كه برای رسیدن به مشهد باید از آن گذشت. كاروان خانوادگی كوچك كافی به رانندگی جعفر عنابستانی پس از ترك شهر قوچان، مسیر خود را به طرف مشهد می‌پیمود.
خانواده‌ كافی كه خود همسفر كافی در این مسافرت بود، نقل می‌كند:
«پس از ترك شهر قوچان، وارد جاده‌ اصلی مشهد شدیم. راننده‌ی ما جعفر، بنا به هر نیت نامعلومی، پای خود را بر روی پدال گاز ماشین گذاشته، با سرعت غیرقابل تصور و خطرناكی ماشین را می‌راند. كافی و سایر سرنشینان و بچه‌ها چندین بار از او خواستند و خواهش كردند كه با این سرعت رانندگی نكند؛ چون حادثه‌آفرین و خطرناك است. كافی خود چندین بار به جعفر گفت: جعفر مگر می‌خواهی ما را بكشی كه با چنین سرعتی رانندگی می‌كنی؛ از سرعت خود كم كن؛ ما می‌خواهیم سالم به مشهد برسیم؛ ولی متأسفانه با كمال تأثر، جعفر سكوت اختیار كرده، به تذكرات و حرف‌های ما توجهی نداشت و بی‌اعتنا، كماكان با سرعت سرسام‌آور موردنظر خود رانندگی می‌كرد. در آن لحظات ما همگی آشفته و مضطرب و در بیم و هراس بودیم و كاری از ما ساخته نبود؛ چون نه توان جلوگیری او را داشتیم و نه هنر رانندگی، به ناچار در زیر لب شهادتین خود را می‌گفتیم و با خدای خود راز و نیاز می‌كردیم. هنوز مدت زمانی از این گفت و گو نگذشته و مسافت چندانی طی نشده بود و ما در بین راه دو پاسگاه ژاندارمری قوچان و چناران بودیم كه ناگهان مشاهده كردیم كه یك ماشین ارتشی از طرف مقابل، ظاهر شده و به سوی ما می‌شتابد. گویا ماشین‌سواری ما را نشانه گرفته بود. ماشین، با یك چشم بر هم زدن با سرعت و شدت هر چه تمام‌تر از جلو با ماشین ما برخورد و اصابت نمود. عجیب این بود كه ماشین ارتشی، سمت و سوی جلو‌ی ماشین پژوی سفید‌رنگ كافی را هدف گرفته و با آن برخورد كرد و كافی به همراه یكی از فرزندانش در صندلی جلوی ماشین در كنار راننده‌ی خود قرار داشتند. پس از این تصادف هولناك و وحشتناك، نمی‌دانیم چگونه این ماشین ارتشی ما را در آن دشت و بیابان، از روی كینه و ددمنشی تنها رها كرده، با استفاده از آشنایی راه و موقعیت جاده، به سرعت از صحنه‌ی حادثه و معركه‌ی هولناك و مخوف گریخت و فرار نمود و از نظرها پنهان شد.»
خباثت و سنگدلی، شقاوت و ددمنشی مزدوران خود فروخته و شیطان‌صفت رژیم سفاك پهلوی، بالاتر از این نبود كه در این حادثه‌ی خوفناك عمدی و ساختگی، هشت تن از بهترین عزیزان این آب و خاك، در آن بیابان لم‌یزرع و دشت دورافتاده و صحرای وسیع، به خاك و خون كشیده شوند و بی‌رحمانه از كنار بدن‌ها و اجساد غرقه به خون آنان بگذرند و آنها را مظلومانه، بی‌یار و یاور رها نموده، از صحنه‌ی حادثه فرار كنند و دور شوند. این بی‌وجدانان خود‌فروخته‌ی بی‌دین، حتی لحظه‌‌ای به آه و ناله‌ی كودكان معصوم و بی‌گناه و بی‌تقصیر و دختران و پسران مجروح و همسر كمرشكسته و بدن غرقه به خون كافی در این حادثه ترحمی نكرده، با قساوت و شقاوت هر چه تمام‌تر، گذشتند و گریختند.
پس از این حادثه، مأمورین ساواك گزارش داده بودند كه در این محدوده چندین سواری دیگر نیز به هم خورده و چندین كشته نیز داشته است و چنین جلوه داده بودند كه كافی بر اثر این تصادف طبیعی جاد‌ه‌ای فوت كرده است. نفرین و لعنت ابدی و عذاب و آتش دوزخ الهی، برای همیشه دامن‌گیر مسببان این حادثه باد.

شهادت و هجرت ابدی
آنچه در این تصادف كافی نمایان بود و بعدها نیز آشكارتر شد و مورد تأیید هم قرار گرفت این بود كه مأموران امنیتی رژیم، از قبل، مسیر سفر و حركت كاروان كافی را از تهران تا مشهد زیر نظر داشتند و قبلاً با هماهنگی‌های لازم، طرح شهادت و نابودی او را ریخته بودند و هر لحظه ورود و خروج ماشین او را به شهرها و مكان‌های مختلف، گزارش می‌دادند. عمال رژیم منفور پهلوی، برای از بین بردن كافی و تحقق نیت شوم خود كه خاموش كردن این چراغ فروزان هدایت و بی‌آوا ساختن این بلبل نغمه‌سرای امامت بود، با دقت هر چه تمام‌تر از نیروی انسانی ماهر و از تجربه‌ی طولانی گذشته‌ی خویش در این امور بهره جسته، با برنامه‌ی حساب‌شده‌ای به میدان آمده و این معركه‌ی جنایت شوم را رهبری و هدایت می‌كردند.
آنان برای این منظور، یك ماشین ارتشی را از پاسگاه ژاندارمری چناران، زمانی به حركت در آورده بودند كه ماشین سواری كافی، با آن شتاب و سرعت غیرعادی خود، در آن منطقه ظاهر شده بود تا در صورت وقوع تصادف، سرعت غیر مجاز و یا خواب‌آلودگی راننده‌ی ماشین كافی را عامل تصادف غیرعمدی آن به حساب بیاورند.
از دیگر عوامل مؤثر و ددمنشانه‌ی آنان در به خاك و خون كشیدن كافی، اشراف و شناخت كامل عمال رژیم از قوت و ضعف و كم و كیف و مشخصات فیزیكی ماشین و اطلاع از وضعیت و محل استقرار كافی در ماشین‌سواری و انتخاب جهت‌گیری و نشانه‌گیری به سمت و سوی مورد‌نظر، به منظور اصابت و برخورد و مقابله با ماشین و نیز چگونگی فرار وگریز عاملین این جنایت از صحنه‌ی حادثه بود؛ به طوری كه هیچ گونه ردپا و اثر و نشانه‌ای از خود در صحنه‌ی تصادف به جای نگذارده بودند. با اندكی تأمل در شیوه‌ی كار و روند اجرای این سناریو و بررسی چندین مورد مشابه، عمدی بودن این حادثه قطعی و محرز به نظر می‌رسد.
همچنین با مشاهده‌ صحنه‌ حادثه، هر بیننده‌ی با انصافی به وضوح، ساختگی و عمدی بودن تصادف را تصدیق می‌كرد؛ ضمن اینكه مشاهدات، گزارش‌ها و اقوال مستند و حركات مذبوحانه‌ی رژیم، قبل و بعد از وقوع این حادثه، خود به تنهایی صحت عمدی بودن این تصادف را بلاشك ثابت می‌كند.
از دلایل دیگر عمدی بودن تصادف و درگذشت شهادت‌گونه‌ی كافی، متواری و ناپدید شدن راننده‌ی ماشین پس از پیروزی انقلاب اسلامی است. پس از این حادثه، وی متواری شد و كسی از او هیچ اثر و خبری در دست ندارد، همان كسی كه رژیم شاه، پس از آن تصادف هولناك، او را از چنگ مردم رهانیده، در ظاهر به زندان برد و نمی‌گذاشت هیچ فردی با او دیدار و ملاقات و گفتگو داشته باشد و تا به حال هم كسی او را ندیده است.
از دیگر موضوعات قابل توجه در خصوص عمدی بودن تصادف كافی این حركت مذبوحانه‌ی رژیم بود كه در بیمارستان قوچان، هنگامی كه همسر كافی بستری بود، مأموران رژیم، در همان روزهای اولیه‌ی تصادف، برای استخلاص ظاهری و قانونی راننده‌ی كافی، رضایت‌نامه‌ای تهیه و تنظیم نموده و آن را با اثر انگشت همسر بیمار، مجروح و بیهوش كافی در بستر بیماری ممهور نموده، با خود بردند.
به هر حال، به دلیل اینكه ماشین كافی در سمت راست جاده به طرف شرق در حال حركت بود و ماشین ارتشی كه به طرف غرب در شتاب بود، با ماشین او رودررو قرار داشت، می‌بایست سمت راننده، یعنی سمت چپ ماشین كافی را كه با آن نزدیك بود، هدف گرفته و با آن قسمت تصادف نموده باشد و آسیب برساند؛ اما چنین نشد و فقط طرف استقرار كافی كه در سمت راست ماشین بود، مورد اصابت و برخورد سخت و شدید ماشین ارتشی قرار‌گرفت در این تصادف، هیچ انحراف به چپ و راستی از سوی ماشین كافی وجود نداشته است. طرف راننده‌ی ماشین كافی، هیچ آسیبی ندیده و راننده‌ی او هم غیر از مختصر خراش سطحی در یكی از دستانش، آسیب دیگری نیافته و سالم و خونسرد بود.
این تصادف موجب شد كه كافی بر اثر ضربه‌ی شدید وارده به طرفی كه ایشان نشسته بود و خرد شدن بدنه و درب و پیكره و آهن‌آلات جلو و پهلوی ماشین، از ناحیه‌ی سر و صورت، به شدت صدمه و آسیب ببیند و طرف راست صورتش در اثر خرد شدن استخوان‌های فك و صورت و همچنین چشم و بینی و پیشانی، اختلاف سطح و فرورفتگی پیدا نماید. همچنین سبب خونریزی شدید مغزی و جاری شدن خون از گوش و بینی و دهان وی شود و او و فرزندش كه نزد وی بود، از ماشین به بیرون پرتاب شده، با سر و صورتی غرقه به خون، در كنار ماشین بر روی زمین افتادند. همسر او هم دچار شكستگی سینه و كمر گردید. هر كدام از فرزندانش، با سری شكافته یا چشمی آسیب دیده و یا دست و پا و سر و سینه‌ای شكسته و مجروح، به شدت زخمی شدند. در این حادثه همگی به جز راننده، آسیب دیده و مجروح شده بودند.
آری كافی این چنین و بدین صورت، تنها و غریب در سرزمین غربت و دور از بستگان و نزدیكان و دور از دوستان و یاران و اطرافیان خود، با اینكه خون از سر و صورت و دو گوش او جاری بود و آه و ناله و فغان همسر و فرزندان دلبندش در آسمان غمبار آن سرزمین و دیار دوردست و آن صحرای برهوت و آن بیابان مرگبار به آسمان بلند بود، نیمه‌جان و با صورتی غرقه به خون، بر روی خاك و زمین افتاده، با اجساد مجروح و نیمه‌جان همسر و فرزندان عزیزش كه به اطراف پراكنده بودند، از عاشق و مولای خود، امام زمان (عج)، مانند زمانی كه مردم را در پای منابرش به استغاثه و توسل وادار می‌كرد، خود از مولا و سرور خویش، استغاثه می‌نمود و كمك می‌طلبید و با صدای بلند یا ابن‌الحسن، یا ابن‌الحسن، مهدی جان، مهدی جان، از حضرت استعانت و یاری می‌جست. این حادثه، حادثه‌ای هولناك و مرگ‌بار و این صحنه، صحنه‌ی دلخراش و جانكاهی بود. تصور و تجسم این حادثه‌ی خونین و غم‌انگیز، برای هر فرد باعاطفه و باوجدانی، غیرقابل تحمل و غیرممكن می‌باشد.
پس از وقوع این حادثه، اندك اندك رهگذران و مردم اطراف، از این تصادف هولناك و خونین مطلع گردیدند. آنها زمانی كه متوجه شدند مصدومین حادثه، كافی و خانواده‌ی او می‌باشند، یكی پس از دیگری به یاری و كمك او شتافته، تا مصدومین را به یك مركز پزشكی و نزدیك‌ترین بیمارستان برسانند و از مرگ حتمی نجات دهند و نیز مسبب اصلی این واقعه و حادثه‌آفرینان سفاك و خون‌آشام این معركه را پیدا كنند.
در صحنه‌ی حادثه ولوله و غوغایی به پا شده بود. تمامی عابرین سواره و پیاده در محل حادثه جمع شده بودند و با تماس‌های خود، درخواست كمك و آمبولانس از بیمارستان قوچان می‌كردند. به سرعت، چند دستگاه آمبولانس و پزشك بر بالین مصدومین حاضر شد و نعش نیمه جان و در حال احتضار كافی را به آن انتقال داده، عازم قوچان شدند. سایر مجروحین را هم پس از انتقال به آمبولانس، به سوی بیمارستان قوچان روانه كردند. تمامی اقداماتی كه صورت گرفت، توسط مردم انجام شد و مأموران حاضر در صحنه، اهمال‌كاری فراوان می‌كردند؛ گو این كه معذورند و نباید كمك كنند و تا جایی كه می‌توانستند، با ظاهرسازی، از كمك‌رسانی واقعی نیز طفره می‌رفتند.
به هر حال، بدن‌های مجروح و مصدوم عزیزان این حادثه، با آمبولانس‌ها به طرف بیمارستان قوچان در حركت بود. به دلیل اینكه كافی خود در این واقعه صدمه‌ی شدیدی دیده بود، وضع جسمانی‌اش غیرقابل كنترل بود و به شدت از سر و صورت و گوش و بینی او خون جاری بود. كمك‌های اولیه و مراقبت‌های پزشكی موجود در بین راه بیمارستان هم جوابگو نبود و نمی‌توانستند جلوی خونریزی او را بگیرند. شدت جراحات و خونریزی، غیرقابل تصور بود. كافی با این حال و احوال و در این وضع اسف‌انگیز، با سر و صورتی شكسته و غرق به خون و با بدنی مصدوم و مجروح، زیر لب، آقا امام زمان خود را یاد می‌كرد و مهدی‌جان، مهدی‌جان می‌گفت. او، یاابن‌الحسن، یاابن‌الحسن‌گویان غریب‌وار، در داخل آمبولانس و در بین راه، جان به جان آفرین تسلیم كرد و روح پرفتوحش به افلاك و ملكوت اعلا پر كشید و به عالم باقی و به لقاء‌الله پیوست. انّالله و انّاالیه راجعون.
بدن بی‌جان و پیكر خونین كافی را به بیمارستان قوچان رساندند. همسر و فرزندان دلبندش را نیز پس از رساندن به بیمارستان، یكایك بستری نمودند. اغلب آنها بیهوش و بدن آنها در حال خونریزی بود. وضعیت جسمانی همسر ایشان از سایرین وخیم‌تر بود. وی چند روز در بیهوشی و اغما فرو رفته بود.
در بیمارستان صحنه‌ی دلخراش و اندوهباری به وجود آمده و ولوله و زلزله‌ی غمباری به پا شده بود و سایه‌ی سیاه غم و اندوه و ابر حزن و تیرگی، همه جا را فرا گرفته بود.
در صحنه‌ی حادثه مأموران، فقط به راننده‌ی ماشین كافی پرداخته و در مقابل خشم مردم، او را تحت‌الحمایه به شهربانی قوچان رسانده، در آنجا نگهد‌اری و ممنوع‌الملاقات كرده بودند و نمی‌گذاشتند حتی پدر و مادر و یا برادران و بستگان ودوستان كافی با او ملاقات نمایند و هم‌صحبت شوند تا از واقعیت قضیه و حادثه باخبر گردند. مأموران پاسگاه ژاندارمری چناران نیز صحنه‌ی حادثه را به هم زده و ماشین پژوی كافی را از میان جاده به بالای تپه‌ی مجاور انتقال داده و در معرض دید رهگذران قرار داده بودند.
خبر حادثه‌ی تصادف و رحلت كافی، از طریق شاهدان عینی و مردم رهگذر، با تلفن، به پدر و مادر و برادران و خواهران و عمو و دایی‌ها و دیگر وابستگان و فامیل و آشنایان كافی رسیده بود. مردم هم به طور غیر مستقیم از مراكز مخابراتی ارتش و شهربانی و ساواك و ادارات دولتی دیگر از این قضیه آگاه شده بودند، در زمانی كمتر از نیم روز، گویی تمام مردم ایران از این حادثه‌ی جانسوز و دردناك و از این ضایعه‌ی بزرگ اسفناك، آگاه و مطلع شدند.
آری، كافی این واعظ شهیر بی‌نظیر و این رادمرد شجاع و دلیر، با چنین صحنه‌سازی و تصادف ساختگی و دلخراش و با نقشه‌ی از پیش طراحی شده‌ی شوم و خائنانه‌ی مزدوران رژیم منفور پهلوی، در صبحگاه روز جمعه، نیمه‌ی شعبان سال 1400هـ .ق (30 تیرماه سال 1357هــ .ش)، در زاد روز تولد دوازدهمین پیشوای شیعیان، حضرت حجت‌‌ابن‌الحسن‌العسگری(ع)، در راه زیارت و پابوسی حضرت ثامن‌الائمه، علی‌ابن‌ موسی‌الرضا (ع)، در فاصله‌ی صد كیلومتری شهر مقدس مشهد، غریب‌وار در سن چهل و دو سالگی، جان شیرین خود را از دست داد و از این دنیای فانی رحلت نموده، روح پاكش به ملكوت اعلا به پرواز در آمد و به لقای رب‌ذوالجلال پیوست.

منبع: کتاب «کافی واعظ شهیر»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 6:13  توسط محقق املشی  |